شهاب الدين احمد سمعانى

335

روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )

مىگفت : عبيدك ببابك مسكينك ببابك سائلك ببابك . مىگفت : بندگك تو بر در است ، درويشك تو بر در است ، سائلك تو بر در تست . طاوس گفت : هرگز هيچ كار سخت به روى من نيامد الّا كه آب‌دست كردم و سر بر سجود نهادم و اين كلمات بگفتم كه نه سهل گشت . افتتاح 8 قرآن به با بود هرچند كه در تهجّى اوّل الف است پس با ؛ زيرا كه الف ايستاده است و با افتاده ، بنمودند كه افتاده تمام‌تر از ايستاده است . افتاده را بردارند و ايستاده را بيندازند ، هرچند كه الف سرمايه نداشت و با سرمايه داشت از نقطه ، و ليكن الف از غير بىنصيب بود و از خود با نصيب . و نصيب غير با تو آن نكند كه نصيب تو با تو كند . حروف بيست و هشت است ؛ اوّل الف ، و آخر يا ؛ و آنكه گويد : بيست و نه است ، خطاست ؛ زيرا كه « لام الف » مركب است و يكتا نيست ، و مركّبان را در ميان يكتاآن و مجرّدان آوردن شرط نيست . آن الف در اوّل منتصب قامتى مستوى قدّى است و آن يا در آخر / a 111 / ملتوى قامتى است و منعطف قدّى . آن الف منتصب چيست ؟ مبتدى راه ، و آن ياى منعطف چيست ؟ منتهى راه رفتهء هستى به باد داده . حروف بيست و هشت است و منازل قمر بيست و هشت است ، وَ الْقَمَرَ قَدَّرْناهُ مَنازِلَ حَتَّى عادَ كَالْعُرْجُونِ الْقَدِيمِ . آن ماه را بينى در آخر ماه ضعيفى نحيفى نزار گشته‌اى ، آن چراست ؟ راه رفته و به حضرت سلطان رسيده ، و همه مهتريها در حضرت سلطان فروريزد . وى را در همه ماه يك شب بيش ، كمال مسلّم نيست ، ديگر همه در نقصان خود است و آن يك شب كه كمال و جمال گيرد آفتاب خود خصم اوست ، مىگويد : تا تو فرونشوى من برنيايم ، با تو جمع نگردم ؛ زيرا كه دو سلطان در يك مملكت جمع نگردد ، و تا در نقصان خودى ، روا بود كه با تو در آسمان جمع گردم ، امّا چون دعوى كمال كردى تا تو رخت در نبستى ما خيمهء اقبال خود نزديم 9 . آنگه چون كامل گشت و مانند حور 10 از قصور به صحراى ظهور آمد ، كسوف را بر وى گمارند ، هرگز كسوف گرد ماه ناقص نگردد ، بدرى خواهد كه در سرش دعوى كمال بود تا كسوف دست عمل خود بنمايد و از تخت نورش در كشد . هلال خود زخم‌خوردهء نقصان خود است و زخم خورده را نزنند ، مدّعيان را بشكنند و بسوزند و خاكستر به باد بردهند ، امّا سرافكندگان و شكستگان را بنوازند . اذا رايت لى طالبا فكن له خادما انا عند المنكسرة قلوبهم من اجلى انا جليس من ذكرنى . دو چيز بر تو جمع نكنيم : سوخته‌دلى و فراق . آن درويش محبّ بيچاره چون ضعيف و نحيف بود و شكسته و خستهء تير محبّت ، و محبوب با جمال و شفقت بود ، محب را سرمايهء آن